ساعت تقریباً 5 صبح، بارون تازه شروع به باریدن کرده، بوی نمناک خاک همه جا رو پر میکنه. رادیو رمئو و ژولیت از چایکوفسکی پخش میکنه. صدای اسپیکر رو میبندم. چراغ ها رو خاموش میکنم. صدای نم نم بارون سکوت فضا رو نوازش میده. رو به پنجره مینشینم. من، تاریکی، خیزش نرم نسیم از درز باز پنجره.
شنبه هفتم جون ۲۰۰۷
۵:۱۸ صبح
+
نوشته شده در
2007/7/7ساعت 6:22  توسط Unknown
|
روز با تمام گرما و شرجی اش گذشت. تکیه به در ِ باز بالکن زده، رو به غرب نشسته ام. به امید خنکای نسیمی در راه. هنوز کسلی هوا از سرم نیافتاده. بام دلتا که از دور پیداست تلنگری می شود بر آب ساکن دریای خاطرات.
لیوان شیر قهوه دستم را گرمای خاصی می بخشد. انگشت اشاره از کمر لیوان باز شده روی لبه ی لیوان، ساعت گرد سیر میکند. ۳۶۰ درجه تمام و باز از نو. دوَران و دوَران ... سرم گیج میرود. از پس هر دور روزها و ساعت ها پیش چشمم شروع میکنند به رژه رفتن.
امّا نه، گویی چند اسب در زمینی سبز از چمن ِ تازه، گرد مرد مربی در گردش باشند. آرام و با طمأنینه.
حال امّا ناگهان سریع تر. شیهه اشان فضا را پر میکند. انگار دیگر چمنی در کار نباشد، صدای سم ها چنان که بر زمین سفت بکوبند در سرم طنین انداز میشود و سوهان روح.
احساس میکنم گردنم سرخ شده ، از زیر یقه پیراهنم جریان گرمی با چانه و فک ام برخورد میکند. گرما که به گوشم میرسد، کرخت می شوم. نرده های مشکی ِ حفاظ حالا کش می آیند و در هم فرو میروند. روی دست راستم دراز میکشم. چشمم به لایه قهوه ته نشین شده کف لیوان می افتد و کامم بیشتر تلخ میشود. پشت سرم تیر می کشد. عینکم را که بر میدارم حاشیه ها زیر سایه ای مات گم میشوند و خطوط حائل محو.انگار زمان در تلاقی زمین صفر شده، مدتی بی تحرک میمانم. صدای وزوز زنبورک که گرد چراغ زرد رنگ میگردد نگاهم را به سقف میدوزد.
بالاخره نسیم رویم را غرق بوسه میکند. رد خیس قطرات آب، خنکای نسیم را دو چندان میکنند.
و من این بار محو تماشای ماه محجوب تر از همیشه در دامن سیاه آسمان. جایی که تلألو خیره کننده اش همه روشنایی هایی که مرز شهر و آسمان شده اند را به سخره میگیرد.
+
نوشته شده در
2007/5/11ساعت 6:19  توسط Unknown
|